برگ ریز

بهت گفتم : دوستت دارم

بهم گفتی : منم دل بستم

بهت گفتم : تا پای جان می خواهمت

بهم گفتی : با تو می آیم

بهت گفتم : دستم تنگ است

بهم گفتی : در چادر زندگی میکنیم

بهت گفتم : راه سخت است

بهم گفتی : تا جان در بدن است

بهت گفتم : راه درو است

بهم گفتی : چه بهتر ، بیشتر در کنار هم هستیم 

حال بعد از سالها زندگی مشترک !

بهت می گویم : دوستت دارم

بهم می گویی : مهم نیست !!!

بهت می گویم : بی تو می میرم

بهم می گویی : چه بهتر خلاص می شوم

بهت می گویم : رهایم نکن !!!

بهم می گویی : برو بابا دلت خوشه

بهت می گویم : تنهایم مگذار

بهم می گویی : خدا حافظ .!!!!! 

نوشته شده در دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ توسط نظرات ()

اگه روزی یکی پیدا شد و از روی علاقه

به شما گفت که بخاطر شما حاضر از

همه حتی از خانواده اش بگذره 

حتما" بهش و به عشقش شک کنید!!! 

چون کسیکه بتونه از آدمهایی که یک عمر

براش زحمت کشیدن به این سادگی بگذره

حتما" به همون سادگی می تونه روزی

از شما هم بگذره .!!! 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

سال خوبی برای همه فارسی زبانها و دوستان خوبم آرزو میکنم.

به امید موفقیت و سلامتی برای همه :   

نوشته شده در چهارشنبه ٢ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

دارم از تو دور میشم 

داره تنها می شه قلبم 

می دونم نبودن تو 

جونمو می گیره کم،کم

چیزی از تنم نمونده !

بعد دل شکستن تو

یه اطاق ساکت و سرد

منو فکر رفتن تو 

دوستت دارم ، هنوز عشق منی

می دونم منو از یاد می بری

بهونه نفس کشیدنم تویی

دوستت دارم ، توی قلب من فقط تویی

دارم از یاد تو میرم 

بی تو هر لحظه می میرم

ته زندگیم همینجاست

بدون اینو که می میرم 

میگم عاشق تو هستم

بی تو آروم نمی گیرم .!!!

دوستت دارم !!!

نوشته شده در پنجشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

روزی رو که آمدی بخاطر می آورم

هرگز باورم نمی شد.!!!

حالا داری می روی ....

باز هم باورم نمیشه .!!!  

 


نوشته شده در چهارشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ توسط نظرات ()

ما پیغام دوست داشتن مان را با

دود آتش بهم میرسانیم.............

نمی دانم آنسو برای تو تکه چوبی

هست یا نه ؟

من اینجا جنگلی را به آتش کشیده ام .!!!

نوشته شده در یکشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ توسط نظرات ()

پدر وقتی مُرد

مادر تمام کاغذ پاره ها،

کتاب و مجلات و روزنامه ها را

توی گونی کرد و داد سپور محله

روزنامه های آن روز نوشتند:

من پسر همان سپوری هستم که،

این کاغذ پاره ها به دستش افتاد.

حالا من مانده ام و این معما:

پدرم شاعر بود یا سپور؟!!!

 

                                                  ( اکبر اکسیر )


نوشته شده در شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

گذر تک تک این ثانیه های سپری گشته ی عمرم ،

به قدیمی شدن دوستی می ارزد.

فاصله ها را به یاد بسپار

تا لذت بودن و هستن را

با ذرات وجودت لمس نمایی .


نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

 


شیرمادر، بوی ادکلن می داد 

دست پدر، بوی عرق

( گفتم بچه ام نمی فهمم )

نان ، بوی نفت می داد

زندگی ، بوی گند

( گفتم جوانم نمی فهمم )

حالا که بازنشسته شده ام

هرچیز ، بوی هرچیزی می دهد، بدهد

فقط پارک ، بوی گورستان

و شانه ی تخم مرغ ، بوی کتاب ندهد.!!!

 

                                                            ( اکبراکسیر ) 




نوشته شده در جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

زندگی بافتن یک قالی است !!!

نه همون نقش و نگاری که خودت می خواهی

نقشه از قبل مشخص شده است

تو در این بین فقط می بافی

نقشه را خوب ببین ؛ خوب بباف

نکند آخر کار قالی بافته ات را نخرند !!! 

 

نوشته شده در دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ توسط نظرات ()


Design By : Pichak